خرید بک لینک

سلام کاتیا. دیروز اتاق فرزند ارشد را مرتب کردم، بالاخره. اتاقش شده اتاق کار من، نقاشیها، کتابها واسباببازیها، لباسهای هر سهتامان وخرت و پرتهای دیگر. یک کیسهی بزرگ نقاشی دور ریختم. مانیتور و کامپیوتر و پرینتر قدیمی را هم رد کردم رفت. یک کمد کاغذ و جزوه و کتابهای به دردنخور از دوران تحصیل پسر بزرگ یادگاری مانده که به اصرار برادرش همه را نگه داشتیم. اگر به خودم بود آن همه خبرنامهی قلمچی را که تقریباً هر هفته عکس پسر جزو ده نفر اول ایران تویش چاپ میشد میانداختم دور. به جایش اسباببازیها و خودکارهای شکسته را که نگه داشته تا وقتی زندهام نگه میداشتم. اگرچه همین حالا هم آنها را حفظ کردم، تنها چیزهایی که ما را به هم وصل و مربوط میکند.
کاتیا امروز حال و حوصلهی نوشتن ندارم. دیروز هم حوصله نداشتم اما حرف برای گفتن داشتم، حالا اما همان حرفهاست و نمیدانم چه طور میخواهم سه صفحه بنویسم. اما این تنها کاری است که این روزها از من برمیآید، این روزی سه صفحه نوشتن، حتا بیسروته نوشتن. این را نباید از خودم دریغ کنم.

...
کاتیا یکچیزی هم بگویم عادت ندارم از کسی بشنوم که درخواستی دارد و این من را کلافه میکند چون تصویر آن شخص برایم ضعیف و شکننده میشود. اما راستش کاتیا حالا که فکرش را میکنم میبینم خودم زیاد از دیگران کمک خواستهام، همه جور کمکی و چرا نسبت به درخواست دیگران این همه واکنش تندی دارم؟ چرا اگر کسی چیزی از من بخواهد یا پشت گوش میاندازم یا لجم میگیرد یا همه جا جار میزنم؟ اگر هم به کسی نگویم خیلی به خودم فشار میآورم بابتش. اگر کاری برای دیگران بکنم آن قدر به چشمم میآید که هیچ وقت یادم نمیرود. مثلاً وقتی نوجوان بودم سر کوچهمان یک زنی داشت میرفت که دستش پر بود. او داشت راه خودش را میرفت اما من به اصرار کیسهای را که توش حلب روغن نمیدانم چند کیلویی بود گرفتم و برایش تا دم در خانهاش بردم. راهی هم نبود. آن قدر هم حس قدرت مردانهای بهم دست داده بود که حالا از ابتذالش میخواهم بالا بیاورم. این کمک ناچیز را زورکی تا حالا که بیش از چهل سال از رویش گذشته فراموش نکردهام. این کارهایم مال وقتی بود که چون دختر زیبایی نبودم، یعنی در واقع چون کسی نمیگفت زیبا هستم و من همیشه مفهوم زیبایی را در خودم و حتا دیگران با معیارهای خارج از خودم و متر مردم میسنجیدم، تصمیم گرفتم از دختر بودن به کلی دست بشویم و بشوم یک موجود دو جنسیتی که تن زنانه دارد با رفتار و منش مردانه. با تنم نمیشد کاری کنم، جز این که به وقتش سوتینهای کرم رنگ بپوشم، رنگ پوستم، تا چیزی به چشمآمدنی در من نباشد، شلوار بپوشم و موهایم را کوتاه نگه دارم و از طلا و هر چیزی که ممکن است در نگاه اول زنانه به نظر برسد بیزار باشم. شاید این واکنش زیادم به لبهای متورم و کوهانهای روی باسن ادامه همان عکسالعمل ناشی از احساس کمبود نوجوانیام باشد. تنم راه خودش را میرفت، گیریم قوز کرده و ترسیده و پنهانی، اما رفتارم یغور و پسرانه و تند و عاری از حالتهای زنانه بود تا خیلی سال، تا حتا حوالی بیستوچند سالگی که اتفاقاتی افتاد تا من بدون اراده راه بیفتم دنبال خودم و خودم را بازیابی کنم. تا بشوم زنی که حالا هستم، زیاد قوی نیستم، البته توی افسردگی خیلی پیش نمیروم و یک جوری معمولاً خودم را نجات میدهم، اما در عشق، آخ که در عشق خیلی خیلی شکنندهام، ترس از خواسته نشدن دارم و در واقع چشم اسفندیارم عشق است. توی باقی چیزها راههای فرار را بلدم و تا حالا سالم در رفتهام. خب کاتیا این هم نوشتهی امروز، ببین از کجا به کجا رسیدم. فکر میکردم حرف برای گفتن ندارم و عوض سه صفحه، چهار صفحه نوشتم. هنوز هم حتا میتوانم چیزهایی بگویم. اما دیگر وقتش را ندارم. باید ناهار را آماده کنم و یخچال و فریزر و توی قفسههای آشپزخانه را تمیز کنم. گاز قدیمی را هم امروز میآیند میبرند. فردا هم دو تا خانم برای کمک میآیند و خانه تا غروب شسته و رفته است.
یک آرزویی هم توی دلم دارد که تو میدانی و کاش برآورده بشود.

برچسب: نویسنده: رها جعفری‌نژاد تاريخ: يکشنبه 13 بهمن 1398 ساعت: 16:51

صفحه بندی