خيلي چيزها توي سرم هست. اما زمان ندارم براي نوشتن. ساعت دارد يازده ميشود من ميخواهم بروم سر سهروردي آنجا كه كتابهاي دست دوم دارد. باورت ميشود از اول دبيرستان هميشه از كنار اين مغازه ميگذشتم اما توش نرفتم؟ هيچوقت. جرات نكردم. ميترسيدم بروم و كتابها را ببينم و آن چيزي نباشد كه من خيال ميكردم. بعد ستون كتابهاي خاك گرفته هم بشود يك مضحكه. چيزي شبيه چيزهاي ديگر زندگي. دارم پرت و پلا ميگويم. تمركز ندارم. بيشتر نمينويسم. دوستات دارم. خيلي زياد. بايد باز بنويسم. اينها كه نوشتهام شبيه شكواييه شده، نرسيدم، وقت نشد از آن قسمتهاي معركهاش بنويسم. مينويسم. فعلاً يادت باشد دوستات دارم. ممنونات هستم. مهربانيات را درك ميكنم. و بيش از همه سپاسگزار اين هستم كه من را ميخواني و ميشنوي و قضاوتي نداري. ترسي ندارم از تو و اين چهقدر خوب است. چهقدر ممنون بودنات هستم.
تا بعد كه باز بنويسم.
...
اينها كه مينويسم حق مطلب نيست. نميتواند باشد. هنوز گيجام، بعد هم كه اين حس و حال چيزي نيست كه بشود توي يك روزنوشت نشان داد، داستان ميطلبد، ادبيات ميخواهد كه به داد آدم برسد و تصوير ترس و مضحكه و عشق را نشان بدهد. اينها كه مينويسم طراحي سرسري است، بعد داستان كه شد، تو خودت را پيدا كن لاي نوشتهها، لاي آدمهاي داستان كه نام تو را دارند يا ندارند و ببين كه تكثير ميشوي توي آدمهاي داستان، توي در و ديوار خيالام.
حالا فكر ميكنم به چه مردي ميشود اينها را گفت و مرد باز دوستات داشته باشد، شانهات را بگيرد توي چشمات نگاه كند و كف دستات بنويسد كه دوستات دارم و به عادت اداراياش پاي نوشتهاش را مهر و امضاء كند؟
برچسب:
نویسنده: رها جعفرینژاد