خرید بک لینک

چه طور میشود با پوچی مقابله کرد؟ گاهی فکر میکنم داریم خودمان را فریب میدهیم. اصلا به دیگران چه کار دارم؟ گاهی مثل این دم خیال میکنم دارم خودم را فریب میدهم و همه چیزهایی که درباره مرگ و نامیرایی و پوچی و چرا این زندگی بیهوده نیست خواندهام و یاد گرفتهام از خاطرم رفته. در واقع همین طور است. من چیزهایی را که یاد میگیرم در ذهن نگه نمیدارم. نه که نخواهم، در یادم نمیماند. ته ذهنم هست، میتوانم از آنها، از آن آموختهها استفاده کنم اما نمیتوانم دربارهشان حرف بزنم. مگر این که آنها را یک طوری مثلاً مثل درسنامهای، چیزی پس بدهم. مثل وقتی کتاب داستان کوتاه در ایران را میخواندم و بعد با بچهها در میان میگذاشتم. میخواستم بنویسم درسش میدادم اما درس دادن به نظرم کار بزرگی است. خیلی باید یک چیزی را زیاد بلد باشی. یک چیزی را باید نزدیک به اولیهترین مفاهیمش را بدانی و قرائتهای مختلف از آن مفهوم را بدانی تا بشود درس بدهی. این را سر کلاسهای شهسواری فهمیدم. خیلی میداند، خیلی درباره چیزی که حرفش را میزند، میداند و غیر از آن این که من فکر میکنم آن دانش، آن چیزی که دربارهی نوشتن میداند، باعث شده کلا زندگی را جور دیگری ببیند. یعنی خیلی بیش از سن و سالی که زندگی کرده، میداند. چیزهایی که به درد زندگی میخورد، بلد است. اینها همه دربارهی چیزهایی است که درباره دانش نویسندگی است.
...
دلتنگی به نظرم نشانهی زنده بودن و نفس کشیدن و هنوز کمی آدم بودن است. نه که صرفاً "آدم بودن" امتیازی باشد. اما به هر حال این که موجودی کماکان توی دار و دستهی خودش، توی گونهی خودش جا بگیرد، خوب است. یعنی مثل این موجوداتی نباشی که به خاطر جهش ژنتیکی یا دستکاری یا تحت تاثیر مواد شیمیایی تبدیل به موجوداتی بیاصل و نسب شدهاند. از این جنینهای سه چشم یا ماهیهایی که دو تا دم دارند و آن چیز اضافه از قضا باعث مرگ زودرسشان میشود. یعنی طبیعت آن قدر همه چیزش حساب و کتاب دارد که داشتن یک چیز اضافه ترتیب همه چیز را به هم میزند و باعث مرگ آن موجود میشود و این طور نیست که اگر سه تا کلیه داری بشود یکیش را یدک نگه داری و هر وقت لازم شد راهش بیندازی. چه شد که اینها را گفتم؟ چی داشتم میگفتم که به این جا رسیدم؟ ها، این که داشتن احساسات انسانی باعث میشود فکر کنی هنوز در گروه گونهی خودت قرار داری. و این باعث بقای گونهات میشود. حالا میماند این موضوع که اصلاً میخواهی این گونه که تو هم شاملش هستی زنده و باقی بماند یا نه. احتمالاً بله. یعنی آن چیزی که آن اوایل بودیم و قرار بود بشویم و هنوز هم بعضیهایمان این امید را زنده نگه میدارند، امید یک چیزی بودن را که به درد این دنیا بخورد، آن گونه البته که بودنش به از نبودنش است. منتها خب همان حرفهای همیشه که ما یک چیز دیگری شدهایم و باقی عمر این گونه دیگر یا تخریب خود است یا تخریب محیط و یا در بهترین حالت دست و پا زدن مدام برای به تعویق انداختن نابودی کل هستی.
بگذریم. خوب نمینویسم و به نظرم خیلی اهمیتی ندارد. خود نفس خوب بودن شاید خیلی مهم نباشد. چرا که خوب بودن یک چیز نسبی است و آدم هر چه قدر هم خوب باشد در مقایسه با "خوبتر" که قرار بگیرد از ارزشش کم میشود پس بهتر که اصلاً خودش را در چنین وضعیتی قرار ندهد. بهتر که اصلا نخواهد خوب باشد.
یک پیامی رسید از دوستی که پرسیده بود سونوی پستان را باید پیش چه دکتری برد و من جوابش را دادم و رشتهی کلام از دستم رها شد و دیدم که بهبه من هم دیگر از این چیزها بلدم و شدهام منبع آگاه در زمینه بیماریهای زنان. بله من هم حالا یک بیماری دارم که خوب هم نمیدانم دارم یا ندارم. یعنی دارم. اصلا بیماری من به چشم هم دیده میشود، رفتم و با برق و درد و این چیزها نشانهها را سوزاندم اما معلوم نیست که چه وقت باز هم آن نشانهها بریزد بیرون. شاید هم تمام شود و قالش کنده شود. شاید بدنم آن قدری قوی باشد که خودش با اوضاع کنار بیاید. من این احتمال را میدهم منتها نمیدانم این که این طور فکر میکنم به خاطر این است که باور دارم بدنم قوی است و خب البته من خیلی کم بیمار میشوم، مثلا فقط سالی یک بار یا حتا دو سال یک بار ممکن است سرما بخورم و برخلاف همسن و سالهایم دست و پا درد یا پریودهای عجیب و غریب ندارم و خیلی قبراقم و امیدم آیا از این جهت است یا این که امیدوارم بدنم نشانههای بیماری را ببلعد و فرو بدهد و فراموش کند، چون اصلاً خودم هم باور ندارم بیمارم. آن تلاش برای زدودن آثار بیماری را انگار نمیبینم. آن جای پوست تازه را که دارد روی هم میآید تا ترمیم شود، انگار نمیبینم. انگار نمیبینم که بخشی هر چند خیلی کوچک از من کنده شد تا بشود باز خودش را بسازد.
...
و حالا راستش خندهام میگیرد. از تعجب، از ترس، از شرم و از طنز زمانه که زندگی آدم سر از کجاها درمیآورد و چه طور همیشه آدم از دست خودش غافلگیر میشود و با این همه چرا آدم نمیشوم و باز برای همه نسخه میپیچم و حرف این و آن را میزنم و فکر نمیکنم هر دم ممکن است خودم هم توی دستهی روانیها و جنایتکارها و بدحالان و رذلها و فلانها باشم. خودم هم بروم توی بدترین گروه آدمها...
خیلی سناریوی خندهداری است و البته که من هم به دلیل خودآزاری که دارم و طنز سرکشی که در وجودم هست و به دلیل آن موجود شرور درونم آن را پررنگتر و گندتر و مضحکتر و ترسناکتر و وقیحتر از آن چیزی که واقعا هست نشان میدهم.
ساعت هشتونیم صبح است. آماده میشوم که بروم یوگا

برچسب: نویسنده: رها جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:12

صفحه بندی