به چه نیاز دارم؟ به خودم. خودم را خیلی لازم دارم. احتیاج دارم که تصویر خودم را ببینم که پشت میز گرد چوبی نشستهام و مینویسم. این تصویر را میخواهم. این تصویر اصیل من است. و من این چنین خودم را باز مییابم. موضوع این نیست که من نویسندهام یا چه هستم یا آرزو دارم چه باشم. موضوع گذشته و آینده ام نیست. موضوع حال و احوال من است که چه طور زنده میمانم و چه طور میتوانم خودم را پیش ببرم. موضوع این است که من لبهی ترس و افسردگی و گیجی راه میروم و ممکن است هر دم سقوط کنم. موضوع این است که من باید زندگی را چهارچنگالی بچسبم. موضوع این است که بیرون جنگ و خونریزی است و من باید با درونم به صلح برسم و خودم و آدمها را دوست داشته باشم و این سختترین کار جهان است.
تصویر اول
امروز اخبار را نگاه میکردم. از تلویزیون ترکیه خبرهای جنگ را تعقیب میکردم. دیروز به آشنایی میگفتم هیچ وقت توی خواب هم نمیدیدم یک جای تاریخ ایستاده باشم که زندگی خیلی خصوصیام آغشته شود به جنگ و تصمیمات دیوانگان سیاست و قدرت. فکرش را نمی کردم دوست داشتن یا نداشتنم، وصل و فصلم، رسیدنم به آن که دوستش دارم یا نرسیدنم، بسته باشد به تصمیمات چند تا احمق که کار جهان دستشان است. جهان کوچک شده و آدمها راحت دست دراز میکنند برای خفه کردن همدیگر، همهمان. توی توئیتر ترکها و کردها دارند همدیگر را میخورند. چه خوب که اینها همهی کردها و همهی ترکها نیستند. چه خوب که الی کرد است و نفیسی ترک و من گیلک. اما دنیا کوچک شده و گوشههای امنش هر روز کمتر میشود.
امروز اخبار را بیصدا نگاه میکردم. فقط تصاویر را که میروند و میآیند. مرد خبرنگار توی خاکها غلت میزد و گویا به سمتش تیراندازی میشد. بعد یک سری آدم با تکههای پارچهای که اسمش پرچم است میدویدند این طرف و آن طرف و دست تکان میدادند و دهانشان یک جوری باز و بسته میشد که یعنی دارند فریاد میکشند. بعد کودکی را نشان داد که توی دست مردی تاب میخورد، مثل یک عروسک پارچهای بیاختیار دست و پایش توی هوا تاب میخورد. بیاختیار، بیاختیار، بیاختیار. بچهها چه قدر در این دنیا بیگناهند. این معصومیت آن قدر مبرهن و طبیعی است که ما از یاد میبریم. این معصومیت آن قدر روزمره و معمول است که نمیبینیمش. اگر نه حتماً جور دیگری تصمیم میگرفتیم. همهمان. حتا آن که توئیت میکند باید جنین بچههای دشمن را توی رحمشان بکشیم. چه طور مینویسیم و دکمهی ارسال را فشار میدهیم؟ ماها چند نفریم؟ مرض نفرت واگیر دارد؟
امروز اخبار را بیصدا نگاه میکردم. تصویر ماشینی بود که داشت توی آتش میسوخت یا که چپ کرده بود یا اصلاً هیچ کدام از اینها نبود، جایی متوقف شده بود. نمیدانم. تصاویر جنگ همه شبیه هم است. همین قدر تکراری و بدون هیچ جاذبه و خلاقیتی، انگار آن جایی که چشمهی شعور و زیباییشناسی انسان میخشکد، جنگ آغاز میشود. همه مثل هم میمیرند، مثل هم روی خاک میافتند، مثل هم شکست میخورند، مثل هم پیروز ماجرا میشوند. جنگ برندهای دارد؟
توی تصویر ماشینی بود که متوقف شده بود و چند مرد دور ماشین حرکت میکردند. یک حلقهی متحرک بود و مردها در ماشین را باز کردند و شاید کسی را از آن تو بیرون کشیدند یا توی ماشین را وارسی میکردند. مردها لباسهای شبیه هم پوشیده بودند، به رنگ خاک و یک جوری با آن زمین و زمان همرنگ شده بودند که خوب قابل تشخیص نبودند. بعد ناگهان دیدم مردها مرد نیستند، یعنی گونهی انسانی نبودند، یعنی بودند اما نبودند. چرا که ما خیال میکنیم انسان سوای همهی حیوانات است. خیال میکنیم اشرف مخلوقاتیم. آن قدر خیال میکنیم که یادمان میرود ما هم حیوانیم. حیوانات احمقی که خودشان را جدی میگیرند. حیواناتی که به قدر حیوانات دیگر شعور نداریم تا باورمان بشود که هر لحظه ممکن است بمیریم و برای همین نمیتوانیم سرمان را بیندازیم پایین و نشخوارمان را بکنیم. خیال میکنیم آمدهایم تا چیزی به این جهان اضافه کنیم یا این که آمدهایم تا زمین را نجات دهیم. از چه نجات دهیم؟ از دست خودمان.
توی تصویر دستهی مردها شبیه دستهی کفتارهایی بودند که بالای سر لاشهای میپلکند و جسد را بو میکشند. توی تصویر ماشین متوقف شده موجودی زنده به نظر میرسید، موجودی در حال جان دادن، زخمی و در حال خونریزی و نفس زدن و مردها با لباسهای خاکی شبیه دستهی کفتارها بودند. تنها فرقشان با کفتار این بود که باور نداشتند به چیزی که بودند. کفتار، کفتار است و این را میداند. انسان اما نمیداند حیوان است و بهانههایی برای خودش میتراشد. بعد پشت بهانههایش پنهان میشود، سوار بهانههایش میشود، روی بهانههایش مینشیند، بهانههایش را میپوشد، به بهانههایش افتخار میکند برای آنها میجنگد، جان میدهد و جان میگیرد.
احساس میکنم در شرف دیوانگیام.
با شمشیر کاغذی به جنگ آتش میروم. فکر کردم این را هم باید این جا بنویسم.
یک چیز دیگر هم هست. من این جا، میان نوشتههایم چیز دیگری هستم. من آن چه را که میگویم زندگی نمیکنم. چون نمیتوانم. زندگی آن طور که حرفش را میزنم غیر ممکن است. برای من چنین است. برای شماها چه؟
برای تولید یک بلوز کتانی 2700 لیتر آب مصرف میشود. خیلی زیاد است.
من نمیتوانم آن طوری که حرفش را میزنم زندگی کنم.
تصویر دوم
دیشب وسایل ر را ریختیم توی پراید و بردیم خانهی پدرش. وسایلش چه بود؟ پنج جعبهی میوه پر از کتاب، جعبهها را با اسپری رنگ کرده بود، جعبهها قفسههای کتابخانهاش هستند. یک کیسه که توش چند تا عروسک پارچهای بود، مقدار زیادی تابلو که فیفی کشیده بود، یک چراغ مطالعه مدل چراغهای مطالعهای که توی کارتونهاست و پالتوی سرخی که از استانبول خریده بودیم و چند تا جعبهی دیگر، چند تا جعبهی کوچک از وسایل ضروری زندگی. من اگر مرد بودم عاشق این تصویر از زندگی دختری جوان میشدم. آن معصومیت که از خانهای به خانهی دیگر جابه جا میشد، توی این دنیای کثیف، نادر است و عاشقشدنی.
پرسش
آیا زندگی هنوز هم خوشگلیهایش را دارد؟
برچسب:
نویسنده: رها جعفرینژاد